به کجا چنین شتابان؟؟؟
آخرين تاريخ به روز شدن: 10/03/2010
ساير صفحات: [1]

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

سکوت را فراموش می کردی

و تمامی ذرات وجودت

عشق را فرياد می کردند.

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

چشمهايم را می شستی

و اشکهايم را با دستان عاشقت

به باد می دادی

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من در سکوت نگاهـت

با عشق زمینی تو به عرش بروم

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

هرگز دلـم را نمی شکستی

گرچه خانه اهریـمـن

شايسته ويرانیست !

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

حتی لحظه ای مرا نمي آزردی

که اين غريبه تنها ، جز نگاهت پنجره ای

و جز عشقت بهانه ای برای زيستن ندارد

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

دوستم می داشتی

و مرا از اين تـنهایی رها می کردی

ای کاش تمام اينها را می دانستی ...

ادامه...

از کاتگوری: ياد بود
تاريخ درج: 09:46 10/03/2010 نويسنده: علی اکبر اقبالی نظرات(0)
می خوانمت

می خوانمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم تو
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آن چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره خواب را
بایسته ایی چنان که تپیدن برای توست
بایسته ایی چنان که تپیدن برای دل
یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی می آفرینمت
مانند التهاب بیابان،سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را ...

ادامه...

از کاتگوری: ياد بود
تاريخ درج: 09:45 10/03/2010 نويسنده: علی اکبر اقبالی نظرات(0)
سخت است.......

خداوندا سخت است سخت....

نمی توانم .می دانم نمی توانم.اما تو چه می دانی که من نمی دانم؟

چه در من دیده ای که خود توان دیدنش را ندارم؟

نمی توانم بهت (نه!) بگویم .یعنی خجالت می کشم.تو هیچ وقت به من نه نگفتی من هم بنا به

رسم معرفت نمی توانم بگویم نه!

ولی در دل می دانم نمی توانم.نمی خواهم بگویم تو اشتباه کردی نه..........این را نمی گویم

اما راه سختی است.پس توانش به من بده.نمی توانم چشمانم را بر همه ی چیز هایی که

می بینم ببندم پس تو طاقتش را به من بده.

........ولی کاش من هم مانند دیگران بودم

بی تفاوت!و هیچنمیفهمیدم.............

خداوندا اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

چه زجری می کشد آن کس که انسان است.

.......

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟

چه حالی دارم؟

چه قدر زنده نبودن خوب است .خوب.

خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.

چه شب خوبی است امشب!

و همه ی دنیا به خواب رفته است و من

تنها بیدارم

نمی دانم چه کاری دارم؟.......

ادامه...

از کاتگوری: ياد بود
تاريخ درج: 09:42 10/03/2010 نويسنده: علی اکبر اقبالی نظرات(0)
آغاز کن مرا

آغاز کن مرا...........

ای دوست من،من آن نیستم که مینمایم..،

نمود پیراهنی است که به تن دارم،
پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان میدارد.
آن منی که در من است،ای دوست،در خانه خاموشی ساکن است
و تا ابد همان جا میماند،ناشناس و در نیافتنی.
من نمیخواهم هر چه میگویم باور کنی و هر چه میکنم بپذیری
زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند.
اما دوست دارم حرفهایم را بخوانی چون من هم انسانم و انسان نیاز به فهمیده شدن دارد.

تمام حرف دل من اینست
من عشق را با نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق هستی
« آغاز کن مرا »

ادامه...

از کاتگوری: ياد بود
تاريخ درج: 09:41 10/03/2010 نويسنده: علی اکبر اقبالی نظرات(0)
دفتر يادگاري

دیشب دلم خیلی گرفته بود یاد ایامی کردم، رفتم سراغ دفتر خاطراتم دفتری که هر صفحه آن برگی از عمر من است، بعد نوشتن چند خطی سراغ دلم را گرفتم ،خدا را می طلبید با تمام وجودش، تنگ بود برای بزرگ شدن ،برای شاد شدن بهانه می خواست ،دنباله روحم را گرفتم تا به او برسم و بی تابی دلم را آرام کنم ، رفتم و رفتم انگار جاده آرام گشته بود و من مسافری تنها در میان جاده در پی عشق می گشتم که سالها قبل آن در نهان دلم کاشته بودم ،چقدر غریب بود ،جاده در تمام مدتی که میرفتم تا به او برسم و حرف بزنم به عشق مصنوعی فکر می کردم ،که ناخودگه شکل میگیرند چقدر راحت بین ماندن و رفتن همیشه رفتن حکم می کند چقدر راحت ثریا رفت بی شهریارش چقدر راحت از عشقی پاک گذشت چقدر راحت فرنگیس به قاسمی که تمام وجودش را حسی از فرنگیس بود خالی می گذارد و می رود و قاسم تنها شاهد رفتن اوست با خودم می گویم اگر بنا بر رفتن بود باید قاسم می رفت نه فرنگیس باید شهریار بی وفا می شد نه ثریا چرا که اینها پاک سرشتی از عشق داشتند چقدر من برای دوست داشتن و عشق قداست قائلم همیشه آرزو می کنم عاشقانه زندگی کنم برای کسی که عاشقانه دوستم دارد حیف که پیدا کردن رنج می برد ولی ارزش دارد امشب انگار تمام حرفهایم را ستاره هم تکرار می کند من برای عاشقان احترام بالاتر از عشق قائلم هر که عاشق نوری از خداست همین ما را بس که کنار نوری باشیم یا پروانه همچنین شمعی ...........

ادامه...

از کاتگوری: به کجا چنین شتابان
تاريخ درج: 05:22 08/03/2010 نويسنده: علی اکبر اقبالی نظرات(0)
دفترخاطرات

عَشِقَ وَ عفَّ ثُمَّ کَتَمَ فَماتَ ماتَ شهیداً

سال‌ها پیش در دفترم نوشته بودمش. آن زمان هم معنایش را خوب درک نکرده بودم و شده بود مثل یک علامت سوال و در سرم همینطور رشد کرد. سوالی که هر روز بزرگ و بزرگ‌تر شد و شاخ و برگ‌ سوال‌های مبهم دیگری داد. و حالا برای من شده است راز!

در کتابی که الان عنوان دقیقش را یادم نیست – کتابی بود عرفانی که نظریات عرفای بزرگ را پیرامون عشق و عرفان و کمال در آن نوشته بودند – حدیثی از پیامبر (ص) نقل شده بود:

مَن عَشِقَ وَ عفَّ ثُمَّ کَتَمَ فَماتَ ماتَ شهیداً

هر که عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد شهید باشد.

یعنی چه؟ ندانستم…

اما

امشب وقتی …

کمی از معنی این حدیث را مزه مزه کردم. شاید مقدمه‌ای باشد برای درکش.

هر چند رنج بردم… رنج…

ادامه...

از کاتگوری: به کجا چنین شتابان
تاريخ درج: 05:20 08/03/2010 نويسنده: علی اکبر اقبالی نظرات(0)
آنلاين: 0 کاربر و 175 مهمان